سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

91/1/30
3:25 عصر

گیر و گرفتاری دنیا

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

اول نوشت: چقدر سنگین است برای من که در فاطمیه ی تو، مجبورم به غیر از فاطمیه ات هم فکر بکنم و حتی از غیر آن بنویسم.

از پله های دانشگاه علامه بالا می رفتم. خسته و از روی اجبار و با اکراه

مرد 75 ساله مثل همه ما آدم های بیخیال و بیتفاوت به هم، حرف های ضد و نقیض زد و از کاری که 3-4 ماه قبل با راهنمایی خودش انجام دادم کلی ایراد گرفت.  آخر خدابیامرز(چون تو صفه ملاقات با عزراییله) تو خودت اینطوری ان قلت کردی.

القصه بنده در فکر رها کردن پایان نامه و قید مدرک را زدن و رها ساختن خود از فکر و دلمشغولیات دنیوی می باشم.(مشورت هم قبول میکنم.!)

آخرنوشت: وقتی حضور تو آرامشی با خود نمی آورد، من آن تنهایی را بر این حضور بی روح ترجیح میدهم.


91/1/23
10:16 عصر

کفر نگو

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه عادت داشته ام به اینکه هر از چند وقتی یکبار، اطرافم را پاکسازی کنم. انگار که آدم های دور و برم مین های ضد نفری هستند که هدفشان هم فقط خود حضرتعالی ام می باشد! این عادت هم گاهی سودمند بوده و گاهی هم باز سودمند(از دید خودم). اما آنچه از آن مطمئنم تنهایی های ناگهانی و پایدار و عمیقی است که همیشه برای خودم ساخته ام. این غار تاریک و عمیق و سرد همیشه تنها محل شایسته بوده برای استراحت کردن من. و همیشه هم در همان حین تجدید قوا و استراحت تنهایی و سکوت و نبود آنهایی که بودند و کنارشان زدم را شدیدا حس میکنم.

اخیرا که این عادت بدتر هم شده و کم کم  دارد تبدیل می شود به یک حس پایدار برای آنکه اجازه ام ندهد که قبول کنم حتی مین های ضد نفر خود حضرتعالی ام به من نزدیک شوند. واویلا که در این غار سرد و تاریک قرار است من چطور رویه ای را سرگیرم.

به قول استادم که توصیه ام می کرد اگر فلان کار را کردی دیگر خدا هم نمی تواند تو را پایین بیاورد. توصیه می کرد تا همینجا بس است، اول برو دنبال این و بعد آن را دنبال کن.! خواستم به او بگویم دارد کفر می گوید اما می دانستم که منظورش کفرگویی نیست و چیست.

علی ایحال به شجاعت خودم ایمان دارم. به محض اینکه وقتش را بیایم ناگهان هم دیدی به قول مادرم زدم زیر همه چیز و آن وقت بزرگ تشریف بیاورد و باقالی ها را بار کنید!

نه اینکه امروز به همکارمان میگفتم ای کاش من هم، هم سن و سال این بچه ها بودم و می آمدم می نشستم سر کلاس شما و استفاده می کردم و نمی خواست کار کنم و معلم باشم و چنین و چنان. بیچاره فکر می کرد حرف شکسته نفسی است و اصلا درک نکرد من به ستوه آمده ام و دلم دوره بیخیالی ها و آرزوهای دراز نوجوانی را می خواهد.

درست در همان لحظه که فکر میکنی همه چیز دارد به بهترین نحو پیش می رود ناگهان همه زمین و زمان وارونه می شود و آن بدبختی که مثل تو فکر می کند هاج و واج گیج می ماند و حتی نمیتوانی به او بگویی که داستان از چه قرار است.

می گوید فکر کردم فلان ساله ای. حالا هر چه بیا بگو بابا جان من همینم که تو می گویی. اما واقعیت چیست و کاغذ پاره ها چه چیز را نشان میدهد؟

انصافا و الحق و الانصاف تشویش و پراکندگی ذهنم از نوشته ام پیداست.


90/8/18
9:36 عصر

آدمهای در ظاهر خداپرست اما عاشق عزت دنیوی

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

دنیا ما را ساخت و ما دنیا را ساختیم. زندگی آنقدر سخت هست که شمارش لبخندها و لحظه های خوشش از یاد نرود.زمانی نه چندان دور صاف و ساده بودیم و همش نیت می کردیم کارهایمان برای رضای خدا باشد. همان کارهای کم را با نشاط و اخلاص انجام می دادیم. در پناه والدین و خانه بودیم و کمتر از گل نمی شنیدیم و آدمها را نمی شناختیم و ندیده بودیم. اما امروز روز که وارد جامعه ای بزرگتر شده ایم و قداست آدمها پیش رویمان شکسته شده هر لحظه آرزو می کنیم ای کاش از آن سرپناه گل و بلبل بیرون نیامده بودیم و دنیا را هم هنوز گل و بلبل تصور می کردیم.

حنای هیچ کسی پیشمان رنگی ندارد و ترجیح می دهیم سیره علما و بزرگان را پیشه کنیم و به هر کس که می رسیم سرمان پایین باشد نه رد کنیم و نه تایید. ترجیح می دهیم ارتباطمان را به حداقل برسانیم تا آلوده ی رذائل نشویم و در دریای کثافات ارواح غرق نشویم. وارد دنیایی شده ایم که آدمهایش حب اسم و رسم و مقام تمام وجودشان را گرفته، آدمهایی که برای عزیز کردن خودشان پیش این و آن، پشت سر دیگران حرف میزنند و آبروی دیگران را می ریزند. و من که با دهن باز نگاه می کنم و شوکه می شوم و هضمش برایم آنقدر سنگین است که کار برایم سخت شده و سایه حضور خودم در بین این آدمها برایم سنگینی می کند.

گاهی بین دفاع از حق و متواضع بودن گیر می کنم و گاهی بین خواست خودم و رضای خدا سرگردانم. زمین برایم تنگ می شود و چشم به آسمان می دوزم و عاجزانه از او می خواهم که مرا در این باتلاق های روزمرگی بندگانش فرو نبرد. دو ماه است که دارم در این منجلاب دست و پا میزنم و به سختی سر بر می آورم و نفسی می کشم و باز دست و پا میزنم. و همه ی خدا خدایم این است که دستم را بگیرد و دستم را بگیرد و مرا هدایت به راه راست کند.


90/3/26
12:48 صبح

علی، زیباترین نام

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به حق این شب عزیز، مرا تا آخرین لحظه ی عمرم محتاج هیچ یک از بندگانت در هیچ اموری از زندگیم نکن. الهی آمین....

زیباترین نام از نظر من علی است. دبیرستانی که بودم یکی از دوستانم که یک سال را هم در کنار هم می نشستیم و به اصطلاح بغل دستی بودیم دقیقا متولد همان روزی بود که من متولد شده ام. البته من 8 صبحی و او 2 بامدادی بود. یعنی چند ساعتی بزرگتر می شد. یکی به این دلیل و یکی هم به دلیل آنکه بسیاری از اصول فکری و اخلاقیمان شبیه هم بود صمیمیت و دوستیمان خیلی زیاد و محکم شده بود. می دانست که من ارادت و علاقه ی خاصی به حضرت امام علی علیه السلام دارم. به همین دلیل هر سال سالروز ولادت امام علی (ع)، یک کارت تبریک به من می داد. معمولا روی کارت تبریکش اشعاری در مدح حضرت علی (ع) با خط زیبا و نام علی حک شده بود. هنوز کارت تبریک هایش را دارم. یاد آن روزها و آن حالات معنوی هم بخیر....

هر لحظه و هر ثانیه که می گذرد، همانقدر به جلو می رویم و به همان اندازه از عمرمان پشت سر می گذاریم. به همان مقدار به بهشت یا جهنمی که می سازیم نزدیک می شویم و به همان قدر خشنودی یا خدای نکرده غضب حضرت حق تعالی را نسبت به خود بر می انگیزیم. باشد که سروکارمان با خدا باشد و فقط الله و الله....

با همه  گناهان و اشتباهاتی که در زندگی داشته ایم وقتی می خوانیم یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا.... روحی تازه می گیریم و ازنو برای عبادت و زندگی و بندگی آماده می شویم. و وقتی در شب میلاد برترین مرد عالم هستی بعد از آقا رسول الله، وقتی دست به دعا بر میداریم که امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء....و باز می خوانیم و می خوانیم...و وقتی در شب میلاد علی (ع) همه فضائل دانسته و ندانسته علی بن ابی طالب (ع)، از جلوی چشم می گذرد و علی (ع) با همه هیبتش ما را مجذوب خود می کند. و وقتی در این شب نورانی دلی می شکند و آهی از درون سینه بلند می شود و قلبی به خشوع و خضوع در درگاه الهی می لرزد...همان زمانی است که از ته دل و با تمام وجود می گوییم خدایا یا الله به حق این شب عزیز عیدی که در شأن این شب بزرگ است را برای ما در نظر بگیر و حوائج حاجتمندان را به حق علی (ع) بده ای امید سائلان....ای خدای موحدان و یا من لا یبرمه الحاح الملحین....

و مانند عید غدیر باز هم می گوییم الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام


90/3/4
10:24 عصر

نمره کمتر، مهارت بیشتر(لینگ لانگ!)

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

پارسال یک دوره ضمن خدمت داشتیم. وسط کلاس های آموزشی مرتب مرا صدا می کردند و کار تایپ سوال و کپی فرم و فیلم برداری همه را به من سپرده بودند. برای همین هم برخی از نکات را از دست دادم. روز امتحان همه دو نفری مشورتی امتحان دادند. من ولی طبق معمول عادت همیشگی ام، تنهایی تست ها را زدم و تحویل دادم. با وجود اینکه سوال ها را خودم تایپ کرده بودم ولی به متن سوال توجه نگرده بودم برای اینکه سر امتحان تقلب محسوب نشود و حق بقیه ضایع نشود. ولی امتحان که مشورتی شد و حتی برخی کتاب هم باز کردند. نمره ها که آمد کسانی که حتی سر کلاس نبودند شده بودند 19/5! و اینجانب جزء نمرات کمتر کلاس بودم. البته مدیرمان گفت نمره ی تو از همه بهتر است چون تنها کسی هستی که خودت جواب سوال ها را دادی و این ارزش دارد. جدیدا امسال هم یک دوره ضمن خدمت تکمیلی دوره ی قبلی را داریم. ظاهرا ایندفعه برای امتحان از سازمان اصلی که سخت گیر هم هست می آیند. یکی از همکاران گفت خانم فکر کنم ایندفعه نمره شما از همه بهتر بشود... حرفش را با خنده رد کردم. ولی خیلی برایم جالب بود. با وجود نمره های 20 و 19 دیگر همکاران، سر امتحان اصلی بدون کمک فکری..! همه حدس می زنند نتیجه چه خواهد شد... این که به مهارتم در آن رشته ی خاص پی برده بودند و بر زبان آوردند علاوه بر آن وجود آن نمره کذایی، درس های زیادی برایم داشت تا بیش از پیش به صداقت در عمل و نیت فکر کنم....


90/3/2
11:51 عصر

من، شهیده ی حجاب...

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز محل کار، موقع نوشتن تحقیق با چند تا از همکاران سر میز کتابخانه دور هم جمع بودیم. از هر دری بحث شد و صحبت شد. تا اینکه رسیدیم به اوباما و شیاطین زمانه.... آخر بحث گفتم یکی از این سردمداران آمریکایی را ببینم آنقدر نفرت دارم از این ها که اگر شمشیر یا تبری دستم باشد درجا سرش را قطع می کنم...یکی از همکاران گفت من از خون می ترسم حالم بد میشود نمی توانم. گفتم اصلا این شیاطین را ببینم بحث خون و کشتن و این حرف ها نیست. این ها انسان نیستند.

برای من اگر شرایطش باشد یک لحظه است کشتن این ها....باید زمین از لوث وجودشان پاک شود. آن یکی همکارمان گفت حالا مثلا اوباما هم کشته شد که چی...باز کسی دیگر به جایش می آید. این ها عروسکند. گفتم نه اینطور ها هم نیست. هر یک از این ها که بمیرند انتقام خون خیلی ها را گرفته ایم و یک شیطان را از روی زمین برداشته ایم. وقتی یاد ظلم و جنایت هایشان در فلسطین میفتم و یا یاد شکنجه های مسلمین در زندان های گوانتانامو میفتم و یا جنایات دیگرشان در جای جای زمین، نفرت از این ها در وجودم بیشتر می شود. باید تک تک این ها را تکه تکه کرد. یکی از همکاران گفت: شهیده حجابی دیگر، باید هم اینطوری حرف بزنی... گفتم خانم ... شما هم تا ما را در لباس شهادت نبینی ول نمی کنی. شهید می شوم ها....این صفت شهیده ی حجاب را سومین بار است که در این سال تحصیلی نسبت می دهد.

با خودم گفتم خدایا شکرت که خلایق به این چشم نگاهمان می کنند....ولی چند روزی است با خودم تکرار می کنم که آخر این زندگی شهادت است.... فقط شهادت./


90/3/2
2:41 صبح

محمد یاسین در اردوی سه روزه وبلاگ نویسان و خبرگزاری ها

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی، خاطره، اردوی سه روزه وبلاگ نویسان

بسم الله الرحمن الرحیم

خواب بودم. از گرمای هوا، کمی اکسیژن و صدای خواهرم که بلند حرف می زد بیدار شدم. اول بهت زده بودم. بعد عصبانی و ناراحت از آن وضعیت کذایی و اینکه چرا از خواب پریده ام! حتی می خواستم گریه کنم!(در این حد!) خلاصه کنم با خودم گفتم به جهنم که من دیر خوابم می برد، به درک که اگر بدخواب شوم دیگر خوابم نمی بَرَد! حالا که اینطور است خودم را سرگرم می کنم که حرص هم نخورم.! رفتم سراغ لپ تاپ. کف اتاق سوسک های ریز برای خودشان جیلان می دهند. منم کاری به کارشان ندارم. باید فکر اساسی برای اینها کرد. اتاق پیمایی شبانه دارند ظاهرا. خلاصه بالش را میز لپ تاپ کردم و تخت را صندلی کاربر. ساعت 1:30 دقیقه بامداد بود و من وارد جامعه مجازی شدم. صفحه گوگل ریدر را باز کردم. با همان آیدی قدیمی در گودر هم هستم ولی تا به حال پستی نزده ام فقط هفته ای یکی دوبار پست های صفحه اولی که باز شود را نگاهی می اندازم. خلاصه همینطور که با چشم پست ها را رد می کردم رسیدم به عکس ها و مطالبی که از اردوی سه روزه وبلاگ نویسان منتشر شده بود. همان اردویی که من فقط روز آخرش را شرکت کردم. جالب آنکه عکس هایی از من نیز زده بودند اما هیچ کدام چهره مشخص نبود و من از این بابت خدا را خیلی شکر کردم. نمی دانم هیچ شرط و قانون خاصی برای عکاسان در منتشر کردن عکس ها از افراد وجود ندارد؟ و آیا اصلا لازم است چنین قانونی باشد یا نه! خلاصه بین همه گزارش ها عکسی که مرا گرفت عکس من و محمد یاسین بود. عکسی که در وبلاگ نیوز منتشر شده بود.

پنجشنبه صبح با فاطمه تماس گرفتم برای شرکت در اردو. گفت برنامه بعد از ظهرشان نقد فیلم در پردیس ملت است. گفتم راه افتادید بگو من می آیم پردیس. یک صندلی هم در اتوبوس برایم رزرو کن برای برگشت که با شما به اردوگاه بیایم. شب هم حتما تخت باشدها من روی زمین نمی توانم بخوابم.! فاطمه گفت امری فرمایشی ناهاری شامی؟ رزرو دیگری اگر میخواهی باز هم بگو... و آخر هم قسمت نشد پنجشنبه به اردو بروم. تا آنکه جمعه صبح با سمیه سادات هماهنگ کردیم و به اردو رفتیم. البته قرار ما تالار ایوان شمس شد. من و سمیه سادات از نظر فکری خیلی به هم نزدیکیم و شاید به همین دلیل بتوانم بگویم که واژه رفیق فابریک را می توان اینجا به کار برد. خلاصه آنکه کل برنامه ها و اردو یک طرف و محمد یاسین بانمک و کوچولو هم یک طرف. به قول سمیه سوژه عکاسان شده بود.

توی خوابگاه وقتی بغلم بود چند باری چند نفر از بچه ها می آمدند و با یاسین حرف می زدند و به من هم می گفتند: اصلا بهت نمیاد  بچه داشته باشی....نگو بچه خودته که بهت نمیاد!! و من می گفتم نه بچه من نیست و به مادرش (سمیه سادات) اشاره می کردم. ولی در دلم می گفتم: ای بابا یعنی چی بهت نمیاد، نمی فهمم پس کی به ما میاد مادر بشیم....و تو همین مایه ها....

خلاصه آنکه روز جمعه به ما خیلی خوش گذشت و اصلا حس نقد نویسی و یا تشکرنویسی ندارم و خدا همگی بانیان این برنامه فرهنگی را خیر بدهد...

و اما عکس محمد یاسین(کوچولوی سمیه سادات)، من و دوست جدیدم نخود در خبرگزاری وبلاگ نیوز



90/2/27
12:17 عصر

همین امروز.....لا تدعونی ویک ام البنین....

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

همین امروز....نماز صبح را خوانده بودم سر سجاده نشسته بودم. با خودم چند وقتی است عهد کرده ام که تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(س) جزئی از نماز است، پس نباید آن را از دست بدهی. تسبیحات را گفتم. مفاتیح را باز کردم و ورق زدم. رسیدم به دعای عهد. دعای عهد را خواندم. باز مفاتیح را ورق زدم. زیارت عاشورا را رد کردم. با خوردم گفتم الان نه ولی می خوانم امروز هم.... باز ورق زدم باز رسیدم به زیارت عاشورا....گفتم می دانم، می خوانم. دوباره ورق زدم رسیدم به زیارت حضرت عباس(ع). یاد حرمشان افتادم. گفتم بخوانم...بعد گفتم نه چون حضرت از دستم ناراحت می شود که قبل از خواندن زیارت برادرشان امام حسین(ع)، زیارتنامه ایشان را بخوانم. ماجرای طلاکاری گلدسته های حرمشان یادم آمد و مطمئن بودم به این امر.

همینطور که مفاتیح را ورق می زدم رسیدم به یک شعر عربی.... شروع کردم به خواندنش. تا خواندم فهمیدم که از زبان حضرت ام البنین سلام الله علیها، مادر حضرت ابالفضل است. چند بار تا آخر این چند بیت شعر را خواندم. بعد شروع کردم به بلند خواندن این اشعار...گفتم چه غم سنگینی در این ابیات است. دلم گره خورد به دل حضرتش....سعی کردم ابیات را حفظ کنم و چند بیت آن را حفظ کردم.بعد هم به یاد حضرت ام البنین با کینه ای بیشتر نسبت به دشمنان اهل بیت، زیارت عاشورا را خواندم.تمام که شد با خودم گفتم کاش می شد امروز آن اشعار را در وبلاگم بنویسم.

صبح برای مادرم اشعار را خواندم و ترجمه کردم. گفت اول صبحی قصد کردی اشک مرا در بیاوری. بعد برای خواهر خواندم و او هم چند لحظه ای ساکت و ناراحت به نقطه ای خیره شده بود. همینطور که این اشعار را می خواندم آماده رفتن به دانشگاه شدم. وقتی برگشتم خانه تصمیم گرفتم دقایقی وارد این جامعه مجازی شوم و شعر را در وبلاگ بنویسم و آماده رفتن به مدرسه شوم. آفلاین هایی که آمده بود را که دیدم بغضم ترکید و اشک امان نداد....(سالروز رحلت بانوی بزرگوار اسوه صبر و استقامت وادب و وفا همسر امیر المومنین علـــــــــی ابن ابی طالب(علیهم السلام) مادر قمر بنی هاشم ام العباس حضرت ام البنین(علیها السلام) را به محضر مقدس ولی عصر ارواحنا فداه و همچنین معصومین علیهم السلام تسلیت عرض مینمایم...متن زیارت نامه ی حضرت ام البنین سلام الله علیها به همراه ترجمه http://maddahi.ir/1389-06-19-13-56-00/281-ommol-banin.html)....فهمیدم که امروز سالروز وفات حضرت فاطمه ام البنین سلام الله علیهاست....و در عجبم که چه شد ندانسته این دل رفت به سمت خانم ام البینین...آنهم از همان اول صباح...

و اما آن شعر....

لا تَدعونّی وَیکِ اُمَّ البَنین ............ تُذَکِّرینی بِلُیو ثِ العَرین

کانَت بَنونٌ لِیَ اُدعی بِهِم .......... وَالیوم اَصبَحتُ وَ لا مِن بَنین

اَربَعةٌ مِثلُ نُسورِ الرُّبی .............. قَد واصِلُ المَوتَ بِقَطعِ الوَتین

تَنازَعَ الخِرصانُ اَشلائَهُم............. فَکُلُّهُم اَمسی سَریعاً طَعین

یا لَیتَ شِعری اَکَما اَخبَروا........... بِاَنَّ عبّاساً قَطیعُ الیَمین

مرا دیگر مادر پسران مخوان.......که مرا به یاد شیران بیشه می اندازی......من پسرانی داشتم و به نام آنها مرا ام البنین می خواندند.....و امروز صبح کردم در حالی که دیگر فرزندی ندارم.....چهار تن بودن چون کرکسان کوهسار....که کشته شدند و رگ و تین آنها قطع شد....بر سر نعش آنان نیزه ها به هم افتاد.......و همه شان از طعن نیزه به زمین افتادند.......ای کاش می دانستم آنچنان که خبر دادند......آیا عباس دست راستش قطع شده بود....

پی نوشت:

_ من فکر می کنم علت این اتفاق عجیبی که امروز برایم افتاد و این اتصال، به این دلیل بود که حضرت ام البنین می خواستند در روز وفاتشان از ماجرای دلسوز کربلا و پسران شهیدشان یادی بشود.....این اشعار خانم را هر طوری که می توانید با ترجمه فارسی اش منتشر کنید.... حتما می خواسته اند خودشان مرثیه و روضه کربلا بخوانند....


90/2/24
3:14 عصر

نمایشگاه کتاب و امر مادر!

بدست قصر شیرین در دسته خاطره، دشت نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز در اخبار خواندم که بازدید از نمایشگاه کتاب امسال تهران، به 5 میلیون نفر رسید. مادر موافق رفتن من به نمایشگاه نیست. گفته حلالت نمی کنم اگر به نمایشگاه کتاب بروی؛ حتی جبهه هم مادر راضی نباشد رفتنش حرام است حالا خود دانی. گفت حلالت نمی کنم وارد غرفه بشوی ولی اگر می خواهی برو در پارکش بازی بکن.!!! امروز روز آخر نمایشگاه کتاب است. صبح گفتم همه مادرها به دخترهایشان می گویند: دخترم برو نمایشگاه کتاب. کتاب خوب بخر. کتاب بخوان. آنوقت شما به من می گویی برو در پارکش بازی کن راضی نیستم به غرفه های کتاب بروی. مگر من دوم دبستان هستم که به پارکش بروم؟ بعدم اصلا آنجا پارک ندارد. روز آخری بروم در غرفه تخصصی رشته خودم کار دارم، کتاب می خواهم. خندیده و می گوید منظورم این است که در همان محوطه بیرون بروی ساندویچ و چایی بخوری مثلا!!! این هم خاطره من از نمایشگاه کتابی که نرفتم.و دیگر هیچ...با تشکر.


90/2/19
4:8 عصر

سوسک و سم!

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی، خاطره

بسم الله الرحمن الرحیم

به دلیل اثاث کشی و تعمیرات چند وقتی بود که سوسک ریز در اتاق دیده میشد.! خیلی ها گفتند چاره اش استفاده از سم امحا است. دیشب قبل از خواب کمی سم امحا در نقاطی از اتاق که سوسک بیشتر دیده شده بود زدم. نصف شب حدودا ساعت 4 بود که بیدار شدم رفتم ببینم چند سوسک به درک واصل شده اند. دیدم فقط یکی سم خورده و مرده و بقیه به صورت گروه سرود روی دیوار و در کمد و زمین صف کشیده اند و در اندازه های مختلف از ذره بینی تا بزرگ روبروی سم توقف کرده بودند و سرود یار دبستانی من را می خواندند. در آخر هم با هم شعار می دادند که ها لا لای لای ...دختره با سم امحا میگه بای بای.! و اینطور شد که ما از سم امحا هم خیری ندیدیم.!


<      1   2   3   4   5   >>   >