سفارش تبلیغ
صبا

91/10/28
4:19 عصر

کوهنوردی با حجاب

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

علی رغم سال های نه چندان دور، که دربند زیاد می رفتیم و وقفه های چند ساله ای که افتاد؛ باز هم چند وقتی است که رهگذر کوه شده ام. معمولا پنجشنبه ها و معمولا هم توچال. قبل تر ها بدترین جو فرهنگی را توچال داشت. اما اخیرا خیلی وضع بهتر شده است. حضور گروه های چند نفره ی بچه های مومن و مذهبی، جو را تغییر داده است و روز به روز هم دارد بهتر می شود. چند هفته پیش یکی از گروه های 4-5 نفره را دیدم که در ایستگاه 2 به نماز جماعت ظهر ایستاده بودند. واقعا روایت "قوموا دعوة الناس بغیر السنتکم...مردم را با عیر زبان هایتان (با عمل) به دین دعوت کنید." همین است. به همه ی بچه های مذهبی پیشنهاد میکنم کوهنوردی را هم برای سلامتی جسم و روح و هم با نیت قربة الی الله فراموش نکنید. یک تفریح سالم و کم خرج و لازم. امروز که رفته بودیم کوه، جالب بود که گروه هایی از جوان های سپاهی با شلوارهای سپاه و پوتین و کوله پشتی و عصای کوهنوردی را دیدم.



91/10/12
12:15 عصر

اخیرا و مشکل تایپ...

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

دست و دلم به نوشتن در وبلاگ نمی رود. همین الان نشستم مطلبی بنویسم که به نظرم مهم می آمد. دو خطش را تایپ کردم. بعد دیلیت شد و به جایش همین... دلم به تایپ ن م ی ر و د/


91/9/27
10:35 عصر

سفر به جنوب و اتوبوس های قراضه ی سال 85!

بدست قصر شیرین در دسته

بسم الله الرحمن الرحیم

همینطوری شانسی داشتم وبگردی می کردم. بازم کاملا شانسی به یه کامنت تو یه وبلاگ برخوردم که منو هدایت کرد تو این یکی وبلاگ و کاملا شانسی این پست اون وبلاگ رو دیدم که اسم و آدرس تمامی همسفرای سال 85 سفر جنوب کذایی رو توش زده بود.! چقدر دقیق و جالب بود. از لحاظ مخصوصا این بحث که قرار بود این اطلاعات به جز یکی دو نفر مسئولین اردو به دست کسانی دیگه نیفته. حالا بماند که اسم های واقعی هم بعدها بین خیلی ها پخش شد اگرچه هیچ کدوم از ما مسافرای اون اردو آدم های مهمی نبودیم و هنوزم نیستیم، تاکید میکنم هیچ کدوممون هنوزم مهم نیستیم و بماند که بعضیا هم اون موقع توهم مهم بودن داشتن و هم هنوزم توهم خودجدی پنداری دارن و انشالله همه شفا یابند. در کل سفری جالب و سخت و با خاطرات خوب و بد آمیخته بود که مایل نیستم دیگه تکرار بشه!

حالا اون پست کذایی فقط!:

http://mehdi22.blogfa.com/post-233.aspx

(پارسی بلاگ نگذاشت لینک بگذارم!)

خلاصه اینکه خانومها رو هم درست یادم نیست. آقایونم که به جز یکی دوتا مسئولین همون موقع هم کسی رو نمشناختم. موضوع تحقیق: هر یک از مسافران آن اتوبوس های قراضه، الان در چه وضعیتی به سر می برند؟!


91/7/21
9:27 عصر

بدقولی ها

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

دچار همان بدترین شده ام. همان که اسمش بدقولی است. قول دادن ها و نتوانستن هایم در انجامش، زیاد شده است. اگرچه مهرخانه را دوست ندارم، اما قول داده بودم برایش گزارشی تهیه کنم؛ ولی نشد. شاید این بی علاقگی هم، در آن بی تاثیر نباشد؛ اما مهمتر از آن، پریشانی ذهنم است که دستم به قلم نمی رود. از بابت بد قولی، ناراحتم اما در عین حال توقع دارم، پریشان حالی ام و مشکلات و شلوغی اوضاعم در حال حاضر و حتی وقت کم آوردن هایم  درک شود. همین ...

ریز نوشت:

_توجیـــه ... دلیل آوردن برای بدقولی توجیه است. همان اول باید انسان به اوضاعش و توانایی اش فکر کند و بعد کاری را قبول کند یا قولی دهد.


91/6/30
8:17 عصر

در آینده می خواهید چکاره شوید؟!

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

سوالی که یکی از پایه ثابت های انشاهای مدرسه است. "در آینده می خواهید چکاره شوید؟". سوالی که سخت به آن اعتقاد دارم از این نظر که در آن سنین اگر به طور جدی به آن فکر کنیم و برایش برنامه ریزی کنیم، در این سنین به همان که فکر می کرده ایم، خواهیم رسید. چارچوب اصلی همان خواهد بود. اگر هم به آن فکر نکرده باشد، واقعا باری به هر جهت خواهد شد. و اما بعد، می پرسد برای کارت چه برنامه ای داری؟ کمی فکر میکنم و می گویم: می خواهم با آرامش زندگی کنم. یک معلم ساده. همین. حتی به مدیر شدن هم فکر نمی کنم تا 10 سال دیگر. با تعجب و تفکر نگاهم می کند. در جوابش می گویم: مگر فلانی لحظه ای هم به این فکر کرده بود که روزی از آن کار ِ حساس بیرون بیاید و وارد سیاست و فلان مسئولیت بشود؟ زمانی رسید که احساس تکلیف کرد و خدا به این سمت هدایتش کرد. اینهایش را دیگر نمی دانم، تا خدا چه بخواهد، اما در فکر من، یک معلم ساده است. (کجایند معلم های بی ادعا!). در ذهنم می گویم: مگر شهید همت یک معلم ساده نبود؟ آخرش احساس تکلیف کرد و وارد سپاه شد و مسئولیت پذیرفت و شهید شد و ... . همینطور در افکار خود غوطه ورم. آخرش می رسم به این شعر که: "حلقه ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هر جا که خاطرخواه اوست". انشاءالله، اللهم الحقنا مع الصالحین.


91/6/18
4:57 عصر

سگ و روح!

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

به بحث انرژی طبق تجربه اعتقاد پیدا کرده ام. مفصل است و توضیحش بماند. فقط اینکه بعضی آدمها و بعضی مکان ها، عجیب انرژی منفی از خود ساطع می کنند. البته بستگی دارد. یعنی ممکن است در همان مکان یا در برخورد با همان آدم، یکی انرژی مثبت دریافت کند و یکی منفی. یعنی قطب همنام در بحث این انرژی، یکدیگر را می ربایند و جذب می کنند و قطب های ناهمنام یکدیگر را می رانند. بعضی جاها که می روم و یا در برخورد با بعضی آدمها شدیدا کسل و افسرده و پریشان احوال می شوم. معلوم نیست که آن فرد کذایی، حتی گاهی با ظاهر موجه، افکارش چگونه است که این همه انرژی منفی با هر بار دیدنش میگیرم. ساعتها باید بگذرد تا این انرژی سنگین تخلیه شود. اصلا معنی حرف ِ بد ِ " سگ تو روحت" را نمی دانم. حرفی که یکی از تکیه کلام های "حاج عباس"،  حاجی ِ قلابی ِ فیلم سینمایی ِ گشت ِ ارشاد است؛ اما اینجور مواقع خیلی دوست دارم به طرف مقابل این حرف را بزنم.! حیف که گاهی وقتها ما آدمها مجبور به دیدن یکدیگریم وگرنه هرگز همین تعداد کمتر از انگشتان دست را،_اگرچه هر سال عوض می شوند_ که هر سال به خاطر مسائل کاری یا تحصیلی مجبورم تحملشان کنم را، حتی به همین دورترین شعاع دایره ی زندگی، راه نمیدادم.

ریز نوشت:
روحیه است دیگه، حساسه! (با لحن پسرخاله ی کلاه قرمزی!)


91/5/7
12:5 صبح

از همه جا! از اثرات کم نوشتن!

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

با یکی از آشناها امشب رفتم افطاری که تقریبا عده ای از مسئولان یکی از استان ها دعوت داشتند. همه خودشانی ها بودند که بانیِ همشهریشان، از همه احزابِ شهرشان، از مسئولان  دعوت کرده بود. راست و چپ، اصولگرا و اصلاح طلب همه بودند. اولین بار در این مجلس شرکت کرده بودم. روبروی ما دوتا دختر با مادرشان بودند. یکی از دخترها که فشن تر بود بیشتر هم اظهار نظر و فضل و جلب توجه می کرد. انگار همین الان از سولاریوم بیرون آمده بود. ناخن های مانیکور شده لاک زده. موهای رنگ کرده متناسب با پوست برنزه اش. مانتوی مشکی و با کفش های پاشنه Nمتری اش سر سفره نشسته بود. شال مشکی اش را طوری انداخته بود که به چهره اش فرم می داد و اصلا شالش را برای پوشش نمیتوانستی به حساب بیاری. با آنکه حدود یک متر از من دورتر نشسته بود، بوی پنکیک و لوازم آرایشش بیشتر از بوی عطرش به مشام می خورد. صحبتش با دختر کناری که خواهرش بود بلند شد. که یکی از دوستان گفت اینها دختران یکی از نماینده مجلس های ششم (از همین شهری که همه دعوت شده بودند) هستند. داشتند صحبت می کردند با دوستشان. می گفت خاتمی بابا را دیده گفته دخترهایت ازدواج کردند؟ بابا گفته نه. خاتمی گفته هروقت خواستند ازدواج کنند بیارشان تا خطبه عقدشان را خودم بخوانم! گفتم ای ول. خاتمی با شماها حال می کند شما هم با همان خاتمی خوش می گذرانید. یادم افتاد به دوره دولت خاتمی که یادش به شر. واقعا الناس علی دین ملوکهم. واقعا مردم بر دین پادشاهانشان هستند. این دولت ضاغارت طوری جوسازی کرده بود که مردم همه از هم طلبکار شده بودند. ما چادری ها هر جا می رفتیم نگاه خصمانه بهمان می کردند. حتی راننده اتوبوس موقع سوارشدنمان بین ایستگاه بلیط میخواست از ما بگیرد یا حرکت میکرد و می رفت یا با تشر و بی ادبی رفتار می کرد. فروشنده ها اکثرا بد رفتاری می کردند. راننده تاکسی ها برخورد بدی داشتند. و حتی مردمی که حجابشان به ما نمیخورد با دعوا و خصمانه نگاه می کردند. آن دولت لااوبالی، هدفشان پاشوندن جامعه از داخل بود. حالا بماند که در مسائل سیاسی و دینی هم چه افتضاحی به راه انداخته بودند و کلا در همه ابعاد. همه ی اینها سر سفره افطار در سرم چرخید. و از همه جالبتر دفاع استادم در دوره ی کارشناسی در آن دوران سیاهِ تاریخ ایران در زمان حکومت اسلامی،  از نام زیبا و پرمعنی و تک "فاطمه"بود. که داستانش بماند.

،

مساله بعدی در مورد بحث شعار امسال است. تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی. در مجلس افطاری چند شب قبل، که اکثر بزرگان سپاه و فرماندهان دوران دفاع مقدس، که الان هر کدام در جایی صرفا نه فقط سپاه مشغول خدمت هستند با یک واسطه اطلاعات آمده که قضیه بسیار مهم است. طوری که یکی از دو سخنرانی و مباحثه جلسه مربوط به همین داستان بوده است. اینکه علاوه بر اینکه ما تحریم نفتی شده ایم، بانک مرکزی نیز تحریم شده است. یعنی حتی نفت را قاچاقی هم بفروشیم اما امریکا و تحریمش نمیگذارد ارز آن وارد کشور شود. همه باید نسبت به این موضوع به طور جدی فکر کنیم و واقعا متاسفم برای عده ای از جوان ها که هنوز اینقدر بزرگ نشده اند که از بحث های حزبی و دعواهای سر قاقالیلی پایشان را فراتر بگذارند.




91/5/6
12:42 عصر

یک قلب داریم تنها خانه ی عشق یک نفر

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی، یک قلب برای یک نفر

بسم الله الرحمن الرحیم

آیت الله مکارم شیرازی روز پنج شنبه(5/5/91) در جلسه تفسیر قرآن خود در شبستان امام خمینی(ره) حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) به تفسیر آیه چهارم سوره مبارکه احزاب پرداخته و فرمودند: ... برخی مفسران در تفسیر این آیه گفته اند: این که خداوند برای هر انسانی یک قلب را داده،‌ از این جهت است که در این یک قلب، تنها عشق یک نفر وجود داشته باشد. به تعبیری دیگر، در قلب انسان یا باید جای خدا باشد، یا شیطان.(+)

برداشت من با توجه به مطالبی که قبلا از دوست داشتن ها در زندگی حضرت امام علی(ع) خوانده ام، این است که هر فردی(پدر، مادر، همسر، دوست و ...) را که دوست داریم و یا هر عملی که تمایل داریم و انجام میدهیم(خوردن، خوابیدن، درس خواندن، انفاق، صدقه دادن، محبت کردن، تفریح، خندیدن و خنداندن، گریه و ... و به عبارتی اصلا نفس کشیدن) همه باید به خاطر عشق ِ به همان یک نفر (الله) و در راستای دوست داشتن ِ او باشد.



91/2/13
10:4 عصر

اردیبهشت بی بهشت

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی شرایط طوری است که عمیقا روی دوست داشتن ها و نداشتن ها تاثیر می گذارد. مثلا من که همیشه عاشق اردیبهشت ماه بودم و از خرداد بدم می آمد، امسال شدیدا منتظر خردادم و از این ماه اردیبهشت بیزار...

با اینکه نام بهشت را با خود دارد اما این بار جهنمی بود برای خودش....

پی نوشت:

برای معلم از اردیبهشت تا بهشت راهی نیست...


91/1/31
11:51 عصر

دل شکسته

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

چند بار چشمهایم پر از اشک شد. سخنگو برای خودش صحبت می کرد و من ظاهرا گوش می کردم ولی باطنا در افکار خودم غوطه ور بودم. خواستم متوجه حالم نشود بحثی وسط کشیدم و درباره ی درس ناتمام صحبت کردم. گفتم احتمال دارد که رهایش کنم. گفت حیف است. گفتم شهید آوینی فوق لیسانس معماری اش را رها کرد و دنبال علاقه و استعداد و درس واقعی رفت. اگر رها نمی کرد شهید آوینی میشد؟ تاببد کرد و اما باز گفت حیف است. من باز در همان افکار خودم غوطه ور بودم و هی بغض می کردم و چشمانم پر از اشک میشد. از حالت و صدایم فهمید و اما نفهمید که این حالات نه از حرفم بلکه از آن فکری است که او نمی شنودش. گفت: انگار کلا از این رشته دل شکسته هستی؟ دوباره تکرار کرد. گفتم شاید. اما در ذهنم گفتم کلا از این زندگی دل شکسته هستم و بغضم بیشتر شد....


<      1   2   3   4   5   >>   >