سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

92/6/4
9:54 عصر

15 توصیه میرزا محمد اسماعیل دولابی برای زندگی

بدست قصر شیرین در دسته سبک زندگی، حاج اسماعیل دولابی

بسم الله الرحمن الرحیم

 توصیه میرزا اسماعیل دولابی برای زندگی مومنانه

http://8pic.ir/images/79382057682866350131.jpg 

1. هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.

 

2.زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.

 

 

3.اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

 

 

4.گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.

 

 

5.موت را که بپذیری، همه ی غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوی، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمود: یک ساعت دنیا را به همه ی آخرت نمی دهم.آمادگی باید داشت، نه عجله برای مردن.

 

 

6.اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیا قابل مشاهده است؛ مثل بداخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد.

 

 

7.تربت، دفع بلا می‌کند و همه ی تب ها و طوفان ها و زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مؤمن سرانجام تربت می‌شود. اگر یک مؤمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می‌کند.

 

 

8.هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصه‌دار که می‌شوید، گویا بدنتان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنید، این چین ها باز می شود.

 

 

9.تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی وخدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و . کار محبت همین است.

 

 

10.با تکرار کردن کارهای خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند.بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت منجر می شود.

 

 

11.خدا عبادت وعده ی بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزی سال های بعد را هم می خواهیم، در حالی که معلوم نیست تا یک وعده ی بعد زنده باشیم.

 

 

12. لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راستی خدا خوب خدایی است و آن وقت هم که به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردی، فی الواقع راست می گفتی و خدا خوب خدایی بود.

 

 

13.ازهر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او.هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دههی اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله

 

 

14.دل های مؤمنین که به هم وصل می‌شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است... شخصِ تنها، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود، بلکه متنجس را هم پاک می کند.


15.هر چه غیر خداست را از دل بیرون کندر "الا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شودآن گاه "الله"را بگو همه ی دلت را تصرف کند

91/8/20
8:11 عصر

اولویت بندی در زندگی

بدست قصر شیرین در دسته

بسم الله الرحمن الرحیم

برای چاپ مقاله در یک مجله ی علمی در لندن، مکاتبه می کردیم. برایم ایمیل ساخته dr...familie man. می گویم آخر دختر خوب این چیست ساختی. می گوید دکتر میشوی دیگر آخرش. حریفش نشدم. ولی بعد از خدافظی به ذهنم پناه بردم. چند سالی است شدیدا کلمه ی دکتر مرا می خنداند. این روزها همه دکتر شده اند. کوچک و بزرگ. زن و مرد. لایق و نالایق و این روزها دیگر دکتر بار معنایی گذشته اش را ندارد. دکتر در منطق ِ من، کسی است که چند سالی در دانشگاه چند کتاب بیشتر از بقیه خوانده است؛ نه کسی که از نظر شخصیتی و اخلاقی و رفتاری و بُعد انسانیتی و دلسوزی و مردم دوستی و فهم و شرف و البته تواضع، از بقیه یک سر و گردن بالاتر است. از همه بدتر اینکه این روزها طلبه های حوزوی را هم دکتر می نامند. در حالی که آیت الله و حجة الاسلام بودن ِ واقعی کجا و دکتر بودن حتی وافعی اش کجا. یعنی شرافت و اهمیت دروس دینی را در حد مدرک دادن پایین آورده اند. طبعا برای خیلی ها دیگر هدف خدا و پیغمبر و خدمت به اسلام وخلق نخواهد بود بلکه مدرک در لابه لای اهداف الهی جا باز کرده است.  این روزها مردم حرص می زنند برای مال و القاب و هرچه که نفعی در آن می بینند. در واقع، القاب واژه های بی معنی هستند و مثلا "دکتر" فقط واژه ای شده برای نشاندن لبخند بر لبم. برای هیچ چیز حرص نزنیم. عسی ان تحبوا شی ء و هو شر لکم. (چه بسا که چیزی را دوست می دارید و او برایتان شر است.....قرآن کریم). نه اینکه از تلاش دست برداریم و بی هدف باشیم. نه! بلکه باید دنبال اولویت های زندگی بود، آن راشناخت و اجرا کرد. نه دنبال لقب و هویت های کاذب. ببین اگر همه ی آویزان ها را ازتو بگیرند، خودت تنها چه هستی؟ چه داری؟ انسانیتت چه درجه ای دارد؟ الان در زندگی ات وقت ِ چه تلاشی است؟ کدام مسئله در اولویت است؟ انسانم آرزوست...


90/11/16
2:40 عصر

تنگناهای زندگی و نظرِ الله

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی قرار نیست اسمت در لیست گروهی نوشته شود، علی رغم همه ی تدارک دیدن ها، در روز موعد نوشته نمی شود.

وقتی الله برایت نخواهد، نمی شود.

چقدر من خوشحالم که خودم را به تو سپردم و چقدر سپاسگزارم که می بینم در تنگناها، تو برایم تصمیم میگیری.

الهی به حرمت صلوات هایمان بر محمد و ال محمد گناهانمان را ببخش.

والله یعلم و انتم لاتعلمون....


90/10/22
11:9 عصر

حجاب و ترور

بدست قصر شیرین در دسته دست نوشت های شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز بعد از ظهر در خیابان پیرمردی از کنارم رد شد و به من گفت تروریست.!!!!! همانقدر که از شنیدن این حرفش تعجب کردم همانقدر هم خنده ام گرفته بود. گمانم تازه از سفر خارج برگشته بود و جوگیرِ دیارِ کفر بود. هیچ عکس العملی نشان ندادم و خیلی آرام انگار که نشنیده باشم از کنارش رد شدم. دفعه اولی نیست که به خاطر حجابم در کوچه و خیابان توهین می شنوم. تا به حال چندین بار در جاهای مختلف پیش آمده که پیرمردی از کنارم رد شده و پشت سرم آب دهان انداخته و رفته و یا دیگری ایستاده و نگاه تحقیرآمیزش را بدرقه راهم کرده و یا زنی مسن را به خاطر دارم که زبان به ناسزا گشود.....و همه اینها فقط و فقط به خاطر حجابم بوده است. و هر بار یاد محمدِ امین(صلی الله علیه واله) میفتم که پس از آشکار کردن رسالتش، با وجود شأن بالایی که داشت در کوچه و خیابان به او سنگ می زدند، توهین می کردند و خاکروبه و .... بر سر مبارکش می ریختند... یا رسول الله در پیشگاهِ الله، شفاعتمان کن که از ما هم بپذیرد....


پی نوشت:

-شنیده اید که دین داری در آخرالزمان سخت است. درباره ی حفظ حجاب و رویارویی و ایستادگی در مقابل سختی هایش خواهم نوشت....

-اکثر توهین هایی که در کوچه و خیابان (در مغازه ها و فروشگاه ها و دانشگاه و غیره بماند) به دلیل حجابم به من شده است، از طرف افرادی در سنین بالا بوده است. شاید به این دلیل است که عقاید در سنین بالا تثبیت می شوند و فرد به دلیل تجربه زیاد، اولا سطح اعتقادی طرف مقابلش را از روی نحوه ی پوشش او کامل و سریع تشخیص می دهد و دوما در سنین بالا فرد، جرأت بیشتری دارد برای توهین کردن در مکان عمومی، مخصوصا که طرف مقابل از نظر سنی خیلی کوچکتر هم باشد.


90/10/14
11:48 عصر

خواسته های دخترانه به زبان دیگر

بدست قصر شیرین در دسته سبک زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر من پسر بودم، وقتی که می‌خواستم از دری وارد یا خارج بشوم، حتما چند مرتبه با صدای بلند یا الله می‌گفتم تا احیانا اگر زن نامحرمی در آن مکان است بداند که باید برای ورود من حجاب کند و همچنین زنانی که محجبه هستند با شنیدن یا الله من، از ورود نامحرم با خبر شوند و حجاب کنند.

اگر من پسر بودم، چشمم را به نامحرم نمی‌دوختم و در عین حال با خانم‌های محجبه به دلیل حفظ حجابشان برخورد مؤدبانه و تحسین‌آمیز داشتم و با خانم‌هایی که حجاب ندارند، مؤدبانه اما طوری رفتار می‌کردم که متوجه شوند بدحجابی‌شان اشکال دارد و در برخورد با من لااقل باید حجاب شرعی خود را حفظ کنند.

اگر من پسر بودم، همیشه خانم‌ها را بر خودم مقدم می‌داشتم به این معنی که اگر مثلا در داروخانه یا مطب منتظر نشسته باشم و همه صندلی‌ها پر شده باشد و خانمی ایستاده منتظر باشد، جایم را به او می‌دادم و من منتظر می‌ایستادم.

اگر من پسر بودم، همیشه با زبان خوب و نرم‌گویی در هر کجا که بودم؛ چه در کلاس درس و چه در کوچه و خیابان، همیشه از حق و حق‌دار دفاع می‌کردم مخصوصا اگر آن صاحب حق، خانمی باشد.

اگر من پسر بودم، همیشه دقت می‌کردم که کاری کنم و رفتاری داشته باشم که نه تنها مادرم دلتنگی یا نگرانی از من نداشته باشد، بلکه مایه‌ رضایت و خشنودی او می‌شدم.

اگر من پسر بودم، هر گاه پدرم مرا سین‌جیم می‌کرد که کجا بودی و چه خبر و …،  مودبانه و موقرانه جواب سوالاتش را با لبخند و احترام می‌دادم و نمی‌گذاشتم نگرانی درباره من، گرهی به ابرویش بیندازد.

اگر من پسر بودم، شده با دادن یک هدیه کوچک یا با هم‌صحبتی و شنیدن حرف‌های خواهرم، همیشه و هر روز به او محبت می‌کردم و وظیفه‌ برادری‌ام را هرگز از یاد نمی‌بردم.

اگر من پسر بودم، زمانی که مهمان داشتیم مسئولیت چیدن سفره قبل از غذا و جمع کردن آن پس از غذا را همیشه خودم به عهده می‌گرفتم تا خانم‌ها به کارهای آشپزی و آشپزخانه برسند و جلوی نامحرمان برای چیدن میز یا سفره به زحمت نیفتند.

اگر من پسر بودم، در انجام کارهای خانه شرکت می‌کردم؛ مخصوصا زمانی که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد.

اگر من پسر بودم، وقتی مهمان به خانه‌مان می‌آمد پذیرایی کردن اعم از چای و میوه و شیرینی از آقایان را خودم انجام می‌دادم؛ حتی اگر خانم‌ها و آقایان همه در پذیرایی نشسته باشند و اصلا نمی‌پسندیدم که این کار را مادر و یا خواهرم انجام بدهند.

اگر من پسر بودم، هر چند وقت یک بار برای مادرم چند شاخه گل می‌گرفتم و یک شاخه گل را هم به خواهرم هدیه می‌کردم.

اگر من پسر بودم، رسم مروت و جوانمردی را می‌آموختم و در زندگی با منش و روش جوانمردی و آزادگی می‌زیستم.

پی نوشت:

_ این مطلب در چارقد