سفارش تبلیغ
صبا

91/4/1
7:41 عصر

مصطفی چمران، حلاج ثانی

بدست قصر شیرین در دسته بیت الشهدا

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیتنامه شهید چمران به امام موسی صدر

به نظرم چمران حلاج ثانی شده بود. کل کلماتش می گوید "انا الحق".

متن وصیتنامه


وصیت می کنم …

وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسی صدر! کسی که او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسین می خوانم! کسی که رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصیت می کنم …

برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی که مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولین بار وصیت می کنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترک گفته ام. علایق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم.
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نیستم … از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم. از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم …

تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم…

تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می کشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می کنی، کینه های گذشته و دشمنی های تاریخی و حقد و حسدهای جهانسوز را بر جان می پذیری، تو فداکاری می کنی، تو از همه چیز خود می گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می کنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می کنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال و قدم بر می داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می کنم که در رکابت مبارزه می کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم…

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم… اما من، منی که وصیت می کنم، منی که تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نیستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …

به سه خصلت ممتاز شده ام:

1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی کند.
3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، کمتر می یابد …

کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.

آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …
وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می دانی که چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده اند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به تو است.
وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم، در حالی که به دیگران زیاد قرض داده ام.
به کسی بدی نکرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبوده ام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم …
آری وصیت من درباره این چیزها نیست …

وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است …
احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت می کنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم….
تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم … از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی کنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم. همچنانکه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی وخودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم …

می دانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کرده ام، حتی عشق ورزیده ام، ولی جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوءاستفاده می نمایند! اما این بی خبران نمی دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده اند. نمی دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید …

می دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می کنی. انسانها را دوست می داری. به همه بی دریغ محبت می کنی. و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده می کنند. حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند … تو اینها را می دانی ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمی دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی گیری …

درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس ترین خصیصه ای است که در میزان الهی به حساب می آید …


90/11/8
12:3 صبح

چه غریبانه

بدست قصر شیرین در دسته بیت الشهدا

بسم الله الرحمن الرحیم

تشییع غریبانه پیکر شهیــد مریم فرهانیان


ریز نوشت:

وصیتنامه شهید مریم فرهانیان

روز بسیج خواهران، روز شهادت مریم فرهانیان

از زندگی شهید مریم فرهانیان


90/6/13
1:37 عصر

ولایت فقیه، کوتاه از زبان شهید دیالمه

بدست قصر شیرین در دسته بیت الشهداء

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید عبد الحمید دیالمه:
خط های کج بالاخره یک جایی با خط مستقیم تلاقی می کنند
و خط مستقیم یک جایی آنها را قطع می کند
خط مستقیم همان ولایت رسول الله است
همان ولایت فقیه



90/4/20
11:59 صبح

درد جان کندن

بدست قصر شیرین در دسته بیت الشهدا

بسم الله الرحمن الرحیم

دیشب خواب دیدم دوست پدرم که پدر یکی از هم کلاسی های دوران دبیرستانم هست و جانباز شیمیایی می باشد، به من یک قرآن هدیه داد. دختر او نیز یک مفاتیح هدیه کرد و این قرآن و مفاتیح دستم بود و به جایی می رفتم. صبح که خوابم را برای خانواده تعریف کردم پدرم گفت دیروز همین آقا با او تماس گرفته و یک جمله گفته و دیگر نتوانسته صحبت کند. آخر این روزها حالش وخیم هست. و بعد که تلفن را قطع کرده پیامک زده و خواسته تا برای حل مشکلی کمکش کنم. و گفت تعبیر خوابت به همین قضیه مرتبط است. برایم جالب و عجیب بود....

و جانبازان شیمیایی که سخت ترین دردهای این روزگار را تحمل می کنند. درد نفس کشیدن و زنده ماندن. شاید هم روزی هزاران بار درد جان کندن. و آخر هم همینگونه به دیدار حضرت دوست می شتابند. ملاقاتی که پس از عمری درد و رنج، با لذت و آرامش و راحتی ابدی همراه است. با تنی ملتهب و روحی خسته، همین که رضایت و خشنودی رب را می بینند گویی که آن همه درد غیرقابل تحمل، برایشان چشم به هم زدنی بوده است و بس. با کوله باری پر از غم و خسته و رنجور از این دنیا می روند و بارشان را با توشه ای از تقوا و جهاد فی سبیل او، تعویض کرده و به مهمانی اش می روند. و چه گواراست بر آن نفس های مطمئن، الله و نعمت هایش....


90/2/15
9:0 عصر

شاگرد کلاس درس زینب، آیات....

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت، مبارزان مسلمان در بحرین

بسم الله الرحمن الرحیم

برای شاعر شهید بحرینی:


 تردید حرام است، خودت می گفتی!

تقدیر به کام است خودت ، می گفتی!

برخیز و قصیده ای بخوان، خواهرجان!

هنگام قیام است  ، خودت می گفتی!

  مبارز بحرینی آیات القرمزی

خورشیدِ شکفته در دل شب... آیات

از سوره ی ایثار، لبالب  ...آیات

از هیچ مصیبتی نخواهد ترسید

شاگرد کلاس درس زینب ، آیات                                            

او راز بلیغی از عنایات  خداست

در دفتر شعر او روایات خداست

با وعده ی فتح عاشقان آمده بود

این مصحف زخم خورده، آیات خداست

ای کاش که تا ازل ، زمان برگردد

تا لاله به دامان  جِنان برگردد

از آتش عصیان زمین ، می ترسم

"آیات" خدا به آسمان برگردد

ای شاعر زخم های ممتد ... آیات

وی از همه شاعران سرآمد... آیات

ایام عزای فاطمه نزدیک است

پهلوی تو هم شکسته شاید... آیات!
-----
(شاعر:میلاد عرفان پور)



89/10/16
10:41 صبح

حسینیه گردان تخریب، تخریب کننده منیّت ها

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت، خاک پاک جبهه

بسم الله الرحمن الرحیم

خاکی که به روح جلا می دهد. حتی در زمان حاضر. باور نداری امتحان کن. یاد حسینیه گردان تخریب بخیر... شاید دیگر هرگز زیارت خاک های مقدس جنوب قسمتم نشود. اما حاضرم لااقل خادم الشهدا در دوکوهه بشوم. همان دو کوهه ای که در سرنوشتش بدرقه شهید نوشته شده است. همان خاک پای شهید. خاک پای همان ها که الله پذیرفتشان...

 


89/9/9
3:29 عصر

شهید همت از تو چه می خواهد؟

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم

عکس پیکر مطهر شهید محمد ابراهیم همت. سایت ساجد آن را منتشر کرده است.

پیکر شهید همت

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است/ دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است.

 ...لحظاتی بعد گلوله ای آتشین در نزدیکی موتور فرود می آید. موتور به سمتی پرتاب می‍شود و حاج همت و سید به سمتی دیگر. وقتی دود وغبار فرو می‍نشیند، لکه های خون برزمین جزیره نمایان می‍شود. شهید محمد ابراهیم همت چون اربابش حسین بن علی علیه السلام، سرش را نثار راه الله کرد.
وصیتنامه شهید همت
به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم :

هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان  می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.

مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی   می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست.
اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛

مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت
و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. 

از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ...  ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. 

مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم  صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .

پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم

زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار
( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .
و السلام؛
محمد ابراهیم همت


از گفته های شهید همت:
علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم

شهادت در قاموس اسلام کاریترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد.
ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود  مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود.


89/8/29
8:19 عصر

از وصیت نامه شهید نورعلی شوشتری

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت، وصیت نامه شهید شوشتری

بسم الله

قسمتی از وصیت نامه شهیدشوشتری:
دیروز ازهرچه بودگذشتیم-امروزازهرچه بودیم گذشتیم. آنجاپشت خاکریزبودیم و اینجادرپناه میز. دیروزدنبال گمنامی بودیم و امروزمواظبیم ناممان گم نشود. جبهه بوی ایمان میداد و اینجاایمانمان بومیدهد. آنجا بر درب اتاقمان مینوشتیم یاحسین فرماندهی ازان توست؛ الان مینویسیم بدون هماهنگی واردنشوید. الهی نصیرمان باش تابصیرگردیم، بصیرمان کن تاازمسیربرنگردیم. آزادمان کن تا اسیرنگردیم.

پی نوشت:
استفاده از این مطلب مجاز است.


89/8/21
1:59 عصر

اردوگاه موصل 4 و چشم پوشی از گناه

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت، اردوگاه موصل 4

بسم الله

 اردوگاه موصل 4 بود. عراقی ها در یکی از زندان ها فیلم مبتذل گذاشتند تا هم آزاده ها را اذیت کنند و هم اگر بتوانند به خیال خودشان، ایمان آنها را تضعیف کنند. همه آزادگان چشمهایشان را می بندند تا آن فیلم مبتذل را نبینند. تا آن صحنه های مستهجن و مبتذل را نبینند. چرا که دیدنش، هم موجب نارضایتی پروردگار است؛ هم از ایمان و از حیا و از نجابت انسان، ناخودآگاه و ناخواسته کم می کند و تاثیر بدی روی رفتار و افکار و اخلاق و ایمان خواهد داشت. رزمنده ها چشمهایشان را بسته بودند و عراقی ها با حرف زدن و با تهدید و هر چه کردند نتوانستند آنها را وادار به تماشا کنند. لذا با باتوم افتادند با جان این آزدگان. و برای زمان طولانی آنها را به جرم تماشا نکردن آن فیلم مبتذل با باتوم زدند. به چشم بعضی از اینها آنقدر باتوم زدند که از چشم هایشان خون جاری شد.

و در این زمانه جوان ها دنبال جای خلوت می گردند تا در کمال آرامش بتوانند عکس مستهجن و فیلم مبتذل تماشا کنند. آنجا، چشمانشان پر ازخون می شد چون نمی خواستند چشمشان را به گناه آلوده کنند؛ اینجا چشم ها از گناه پر شده.  اینجا گناه عادی شده، دیدن صحنه های مبتذل و غیر اخلاقی و نگاه به نامحرم از فیلم گرفته تا عکس و تا شخص زنده عادی شده. اینجا قباحت گناه، از بین رفته. اینجا برای هر گناهی توجیهی هست. اینجا کسی به قل للمومنون یغضوا ابصارهم و قل للمومنات یغضضن ابصارهن، توجهی نمی کند. اینجا خدا در اولویت نیست.  اینجا گناه کردن، حرف اول را می زند. اینجا شیطان، حکومت می کند.

این کجا و آن کجا. ببین تفاوت از کجاست تا به کجا.......... .

پی نوشت:
_کجایند مردان بی ادعا...
_ما اسیریم در این شهر گناه... خوشا به حال آزادگان راه الله...
_الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله
_ویزکیهم...
_انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق


89/8/13
5:7 عصر

حدیث جبهه

بدست قصر شیرین در دسته شهید و شهادت، شهید مهدی باکری

بسم الله

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


   1   2      >